برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
برگرد پیشم
به جهنم هر گوری که هستی بازم همونجا بمون!
بچه که بودم لوبیا و بادوم زمینی رو باهم اشتباه می گرفتم. همیشه فکر می کردم اونی که توی قابلمه روی گاز می جوشه بادوم زمینیه و اونی که توی ظرف آجیل همه دنبالشن لوبیاست.
تا اینکه بزرگ شدم و خیلی از اشتباهامو فهمیدم.
و این پایان رویایِ حبوباتی _ آجیلیِ من بود...
وقتایی که من کم پیدا می شدم اون ازم خبر می گرفت و حالمو می پرسید.
وقتایی که اون سرش شلوغ می شد من نگرانش می شدم و بهش زنگ می زدم.
حالا که هیچ کدوم به هم کاری نداریم، معنیش اینه که همه چیز مرتبه.
پس بی خیال امشب هم صداشو نشنوم...
- به بیتا می گم بابا فیلم بدون سانسور به منِ نده! موضوع اینه که گاهی وقتا زیاد با دختر شخصیت اصلی فیلم همذات پنداری می کنم.
تا حدی که مجبور میشم برم حموم .
2- دوستای متاهلم با هم حرف میزدن. آخرش به دو تا نتیجه ی مهم رسیدن: اول اینکه مادر شوهر موجودیه که باید بهش بی احترامی بشه. دوم اینکه به خود شوهره هم نباید زیاد محل داد چون زود پررو می شه.
3- این روانپزشکا گاهی وقتا آدمو قلقلک می دن که بهشون دروغ بگی. امروز خانوم دکتر از من پرسید تا حالا به خودکشی فکر کردی؟ نمی دونستم چی جواب بدم. بستگی داشت که دلم بخواد افسردگی داشته باشم یا نه.
4- دیشب با مامان و خواهرام جلسه گذاشتیم و به این نتیجه رسیدیم که ما خانوادگی از سه چیز بدمون میاد:
1- کمد شیشه ای
2- گل مصنوعی
3- رب دوشامبر حوله ای
هنوز یک سال نمی گذره از اون شبی که من با چند تا از دوستام دور هم جمع شده بودیم.جمعه بود و ما داشتیم "جواهری در قصر" نگاه می کردیم.اون قسمتی بود که بانو چویی و برادرش می خواستن افسر مین رو بکشن اما گیوم یونگ اجازه نداد.
و به عشقش نسبت به افسر مین اعتراف کرد.
پانسول چویی داشت با گیوم یونگ جر و بحث می کردکه یهو بانو چویی بهش گفت
" تو احساس اونو درک نمی کنی چون تو یه زن نیستی"
ما چند تا دختر هم سن و سال و الکی خوش بودیم. که به این صحنه کلی خندیدیم. اون وسط نِلی گفت:" به جای خندیدن فکر کنین. ببینین اون چه احساسیه که هر زنی باید درک کنه اما شما سه تا ابله بهش می خندین"
البته "ابله" تکیه کلام نِلی بود. ابداً منظورش این نبود که ما ابلهیم! ابداً!
تِدی امروز همش دارم به یاد تو،
هوا رو بوس می کنم،
چون می دونم تو هم یه گوشه ای از این دنیا داری توی همین هوا نفس می کشی!
تدی من بعضی وقتا عاشق خودم می شم.
چون تو یه وقتایی منو سوژه ی نقاشیات می کردی.
تدی هر چیزی که به تو مربوط بشه از نظر من قشنگه، مقدسه، با ارزشه.
رختخوابی که تو توش خوابیدی،
لباسی که تو پوشیدیش،
ظرفی که تو توش غذا خوردی،
توالتی که تو توش شاشیدی...
تدی می دونی اسم این احساس چیه؟
نه اشتباه نکن، عشق نیست. اعتیاده.
من عاشق تو نیستم. آویزون توام.