امیر حسین توی ماتیز کوچولوی سبزش نشسته بود و منم کنارش. داشت گریه می کرد. صورتشو ازم برگردوند اما من فهمیدم. گریه ی پسرا رو تا حالا چند بار دیدم. یه جورِ نازیه. معصومانه است. اما در مورد دخترا نمی شه به راحتی قضاوت کرد. منظورم اینه که یه رذالتی توی وجود دخترا هست که همیشه باید در نظر گرفتش. جدا از این حرفای آپارتایدی، دلم واسه امیر حسین خیلی سوخت. شبیه یک برّه ی کوچولو شده بود. نازی.